على اكبر دهخدا
654
امثال و حكم ( فارسى )
مثل . . . ) قاآنى . چه گوش هوش نباشد چه سود حسن مقال * ( محل قابل و آنگه نصيحت قايل . . . ) سعدى . چو گيتى را به آسانى توان خورد * چه بايد با همه كس دشمنى كرد . ويس و رامين . چو گيتى ندارد درنگ * سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ . ( و ديگر . . . ) فردوسى . چو گيتى ندارد وفا با كسى * گدائى به از پادشاهى بسى . امير خسرو . نظير : چو عالم شدن خواهد از ما تهى * گدائى بسى به ز شاهنشهى . حافظ . چو لشگر بود اندك و يار بخت * به از بيكران لشكر و كار سخت . ( بزرگانش گفتند كز بيشوكم * اگر بخت ياور بود نيست غم گه رزم پيروزى از اختر است * نه از گنج بسيار وز لشگر است بس اندك سپاها كه روز نبرد * ز بسيار لشگر برآورد گرد . . . ) اسدى . رجوع به : كم من فئة قليلة . . . ، شود . چو لؤلؤ گرفتى صدفگو بمير * ( جهان است عمان و مردم صدف صدف را ز لؤلؤ بود خود شرف * ز كام صدف شو تو لؤلؤ بگير . . . ) حضرت اديب . رجوع به : آب زر بايد . . . ، شود . چو مال نيست ميسر بدل توانگر باش * ( غناى طبع بود كيمياى روحانى . . . ) صائب . چو محرم شدى ايمن از خود مباش * كه محرم بيك نقطه مجرم شود . چو مدت نماند مداوا چه سود . * ( طبيب ار چه داند مداوا نمود . . . ) نظامى . چو مرد باشد بر كار و بخت باشد يار * ز خاك تيره نمايد بخلق زر عيار . بو حنيفهء اسكافى . چو مرد بر هنر خويش ايمنى دارد * شود بديدهء دشمن بجستن پيكار . عنصرى . نقل از العراضه . چو مرد رفت ز ميدان چه خود و چه معجر * ( چو راد رفت ز دنيا چه جهل و چه دانش . . . ) قاآنى . چو مرد گشت دنى قولهاى اوست دنى * چو مرد و الا شد گفتههاى او والاست . ملك الشعراء بهار . چو مردم است به صورت اگرچه نادان ليك * ثمر نيارد فرهنگ و علم مردگيا . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . چو مردم ز سر ناهراسان بود * سرافكندن دشمن آسان بود ( . . . كسى كز سر خويش ترسد بجنگ * سر ديگرى را كى آرد بچنگ . ) امير خسرو . چو مرد ياوه كند راه رشد نيست شگفت * بقعر چاه درافتد ز اوج عزت و جاه . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .